محمد على مجاهدى

79

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

رخى كه بوسه‌گه شاه انبيا باشد * به خاك و خون شده پنهان كجا روا باشد ؟ ! كسى كه چشمهء كوثر ، عطاى جدّ وى است * به دشت كرب و بلا تشنه لب چرا باشد ؟ روا بود كه جگر گوشهء رسول خداى * فتاده غرقه به خون ، سر ز تن جدا باشد ؟ به مراد دل خود من ز سر قبر نبى * به سوى هيچ سفر ، دان كه مقيد نروم گر خزانى سويم از لعل و زبرجد آرند * من بدان لعل و زبرجد ، زبرجد نروم ليكن از جور اعادى ز چنين جا و مقام * بايدم رفت ، و ليكن به دل خود نروم « 1 » * * * گردون ، همه اسباب غمم مىسازد * وز من به كسى دگر نمىپردازد از خاك در جد خودم ، دور انداخت * چون باد به گرد عالمم مىتازد « 2 » * * * دولت وصل تو دايم ز خدا مىجستيم * كعبهء كوى تو ، از راه صفا مىجستيم هر سحرگاه ، به اخلاص تمام از سر صدق * دست برداشته بوديم و تو را مىجستيم طاق ابروى تو ، كآن قبلهء مشتاقان است * گاه و بيگاه به محراب دعا مىجستيم « 3 » * * * ز تو ، رايت دولت افراختن * ز ما ، لشكرى بيكران ساختن سپاهى چو آشفته پيلان مست * همه نيزه و گرز و خنجر به دست چو با تيغ ، آهنگ خون آورند * سر آسمان بر زمين آورند « 4 » دايم ز جوى ديدهء ما آب مىرود * بهر نهال تشنهء صحراى كربلا اى دل ! فغان برآر كه درمانده گشته است * شهزادهء دو كون به غمهاى كربلا « 5 » * * *

--> ( 1 ) . همان ، ص 257 . ( 2 ) . همان ، ص 257 . ( 3 ) . همان ، ص 258 . ( 4 ) . همان ، ص 260 . ( 5 ) . همان ، ص 266 .